" امام حسین (علیه السلام) : من كشته اشكم؛ هر مؤمنى مرا یاد كند، اشكش روان شود. امالی صدوق،ص137 "
.

 

 






موضوعات مرتبط : شهدا ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : دوشنبه 31 تیر 1392 | نویسنده : نوکر امام حسین(ع) | نظرات ()

خاطره ای از شهید محمدابراهیم همت محو سخنان حاج همت بودیم كه در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حركات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود كه كسی به كار دیگری نپردازد. سكوت همه جا را فراگرفته بود و صدا فقط صدای حاج همت بود و گاهی صدای صلوات بچه ها. تو همین اوضاع صدای پچ پچی توجه ها را به خود جلب كرد. صدای یكی از بسیجی های كم سن و سال لشگر بود كه داشت با یكی از دوستاش صحبت می كرد. فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذكر داد كه ساكت شود و به صحبت های فرمانده لشگر گوش كند توجهی نمی كرد. شیطنتش گل كرده بود و مثلا می خواست نشان بدهد كه بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی ترسد. خلاصه فرمانده دسته یك برخوردی با این بسیجی كرد. سروصداها كار خودش را كرد تا بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع كرد و پرسید : « برادر! اون جا چه خبره یك كم تحمل كنید زحمت رو كم می كنیم . » كسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت . حاجی سری تكان داد و روبه جمعیت كرد و خیلی محكم و قاطع گفت : « آن برادری كه باهاش برخورد شده بیاد جلو. » بسیجی كم سن و سال شروع كرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حركت كردن . حاجی صدایش را بلند تر كرد : « بدو برادر! بجنب » بسیجی جلوی جایگاه كه رسید حاجی محكم گفت : « بشمار سه پوتین هات را دربیار » و بعد شروع كرد به شمردن .بسیجی كمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند. بعد پوتین اون بسیجی را گرفت و توش آب ریخت بسیجی متحیر به حاج همت نگاه می كرد بعد حاج همت پوتین پراز آب را به دندان گرفت و آب داخل اون رو نوشید. و گفت : فقط میخوام بدونید كه همت خاك پای همه بسیجی هاست و بسیجی پس از این حرف همانطور متحیر نشسته بود.


موضوعات مرتبط : شهدا ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1392 | نویسنده : نوکر امام حسین(ع) | نظرات ()


از ابتدای جنگ وارد سپاه شد. زندگی اش در جبهه ها بود و بعد از جنگ هم مدام در واحدهای عملیاتی و رزمی بوده است. شاید به همین دلیل است که روحیه جهادی اش همچنان باقی است و هنوز بوی خاک سرزمین های نور را می دهد. پس از جنگ سال ها در سپاه استان خراسان و مشهد بوده و اینک و پس از استانی شدن سپاه استان خراسان شمالی در بجنورد و در معاونت عملیات مشغول خدمت است. خاطرات مفصلی از ابتدا تا انتهای جنگ دارد که در حال ثبت همه آنها هستیم. اینک بخشی از عملیات بیت المقدس که به فتح خرمشهر انجامید را از گنجینه خاطرات ایشان می خوانیم. باشد که گوشه ای از جانفشانی جوانان ما برای حفظ موجودیت این نظام مقدس، بار دیگر مرور و سرمشق زندگی امروز ما شود.


برای ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.



موضوعات مرتبط : شهدا ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1392 | نویسنده : نوکر امام حسین(ع) | نظرات ()

ز میان دغدغه های زمینی و رنگارنگ دنیا، معبری به آسمان دلمان گشودند تا به دنبال گمشده مان برای رسیدن به میهمانی شهدا، مین های نفس را خنثی کنیم و فرصتی شد دلپذیر و مغتنم، تا چند روزی میهمان شهدا باشیم در مقر یادمان شرهانی، و عنایت خداوند و توجه شهدا شاملمان شد تا خانواده دو شهید «اسماعیل زاده» را زیارت کنیم و برای خوانندگان امتداد سوغاتی به ارمغان بیاوریم تا حقیقت گمنام پدر و پسری که در اردیبهشت سال جاری به دست های مهربان «حاج جعفر نظری» تفحص شدند، ما را حیران کند از گمشده ای که اکنون پیدا شده بود که به همراه اشعار حاج رحیم چهره خند که زینت بخش این سوغات شده، تقدیم می گردد.

از میان دغدغه های زمینی و رنگارنگ دنیا، معبری به آسمان دلمان گشودند تا به دنبال گمشده مان برای رسیدن به میهمانی شهدا، مین های نفس را خنثی کنیم و فرصتی شد دلپذیر و مغتنم، تا چند روزی میهمان شهدا باشیم در مقر یادمان شرهانی، و عنایت خداوند و توجه شهدا شاملمان شد تا خانواده دو شهید «اسماعیل زاده» را زیارت کنیم و برای خوانندگان امتداد سوغاتی به ارمغان بیاوریم تا حقیقت گمنام پدر و پسری که در اردیبهشت سال جاری به دست های مهربان «حاج جعفر نظری» تفحص شدند، ما را حیران کند از گمشده ای که اکنون پیدا شده بود که به همراه اشعار حاج رحیم چهره خند که زینت بخش این سوغات شده، تقدیم می گردد.

هم پدر و هم پسر بودند هم یار دیرین و همسنگر. پدر «سیدابراهیم اسماعیل زاده» و پسر «سیدحسین اسماعیل زاده» و شگفتا ابراهیم این بار نیز به یاری حسین شتافته بود و در این اعزام کمک آرپی جی حسین بود. وقتی حسین قبضه اش را چون تبری بر دوش می کشید و لبیک بر لب به قربانگاه می شتافت که منای عشق بود و در آتش سهمگینی می سوخت.

تانک های دشمن پشت سر هم می کوبیدند و زمین و زمان را به لرزه می انداختند. همه جا دود بود و خاکستر و بوی باروت و خون، انفجار بود و قتلگاه. سیدحسین پی درپی موشک هایی را که پدر آماده کرده بود می گرفت، بر قبضه سوار می کرد و برمی خواست و به سمت تانک ها هجوم می برد و با شلیک موشک ها بت های موجود در حریم حرم الهی را با تبر ابراهیمی خرد می کرد. سیدحسین در مشعر نشسته و سلاح خود را آماده می سازد تا هجومی دیگر به شیاطین از خدا بی خبر کند و ابراهیمِ پدر در کنار اوست. از مزدلفه می گذرد، پا به قربانگاه می گذارد و تیری از تیربار تانک می آید و به پیشانی سید حسین اصابت می کند و خون گرم ِگلگونش بر خاک های مقدس سرزمین عشق جاری می شود و این بار سیدحسین است که در مقابل دیدگان ابراهیم قربانی می شود.

پسر در آغوش پدر به خونِ خود می غلطد. لحظات چه سخت است و به کندی می گذرد. ابراهیم پسر را در آغوش می گیرد، محاسن و سر و صورتش را به خون مطهر قربانی پسر آغشته می سازد و با او نجوایی دارد که:

سامان دلم هستی

در پیش تو می مانم

لبیک شهادت را

همراه تو می خوانم

سوهان تعلق را

باید ز کف اندازم

فرسایش روح و جان

زین آژده می دانم

پوری تو و بابم من

زین غصه کبابم من

بی تاب بی تابم من

حیف است که جا مانم

این شهد شهادت را

همراه تو می نوشم

چون راه سعادت را

در راه تو می دانم

سامان دلم هستی

در پیش تو می مانم

لبیک شهادت را

همراه تو می خوانم

و چنین می شود که ابراهیم پیکر پاک قربانی را در پتویی سرخ می پیچد و در حیرت نبرد میان عقل و عشق، عشق برنده می شود، سلاح سردار شهید را بر دوش می نهد و قدم به قربانگاه می گذارد که عشق را از تیغ و خنجر باک نیست و لبیک گویان همراه با شلیک و رمی جمرات با اسماعیلش زمزمه هایی خون رنگ و شیرین و ماندگار دارد که:

به به! رسید شهیدم، پاره جگرم، پسرم

لحظه زیبای شهادتِ از کف فراریت

آمیزه ولایت و عشق و ثمر پافشاریت

شهادتی که بوده به حق، حق مسلمت

کارمزد عمری تلاش و سعی و فداکاریت

بهای ولایت مداریت

فرخنده باد ز جام ولایت

چنین مِیْ گساریت

ابراهیم می خروشد و می رزمد و غوغا می کند و چه دیدنی است در فراغ شهادت، ماتم و اشک و زاریش، و اینجاست که مزدش را می گیرد و تیری می آید و ابراهیم در کنار اسماعیلش قربانی می شود و خیلِ ملک، در شگفت از معجزه شب شکاری اش. و این بار توفیق یار شد و یاران تفحص موفق شدند «سید ابراهیم» و «سید حسین اسماعیل زاده» این پدر و پسر زندگی بخش را در خاک مقدس «چیلات» زیارت کردند و در آغوش یکدیگر جستند و قطعه ای مطهر به رایحة قدسی بهشت را به شهر قهرمان پرور بابل هدیه نمودند.

مشت خاکستر اگر شد خیمه ها از آتش کین

گشته از خون شهیدان سبز و خرم گلشن دین




موضوعات مرتبط : شهدا ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1392 | نویسنده : نوکر امام حسین(ع) | نظرات ()

ردستان بودیم، منطقه عملیاتی کربلای 10، زمین از برف سفید پوش شده بود و هوا سرد.

داخل چادر زندگی می کردیم و چادر ها برای در امان ماندن از دید دشمن (کوموله و دمکرات، عراقی ها، مزدوران محلی) در شکاف و دامنه های ارتفاعات زده شده بود، روی چادر ها چند لایه پلاستیک کشیده بودیم تا هم از گزند سرما در امان باشیم و هم آب باران و برف به داخل چادر نفوذ نکند، کف چادر هم چند لایه پلاسیتک کشیده بودیم تا هم پایمان یخ نزند و هم آب باران از زیر آن عبور کند، بعضی شب ها به خوبی عبور آب را زیر پا هامون احساس می کردیم. کار به جایی رسید که شیب داخل چادر رو به سمت وسط چادر درست کردیم طوری که یه جوی کوچک از وسط چادر می گذشت، چراغ والر رو روشن می کردیم و کنار جوی داخل چادر می نشستیم و دلمون رو روانه زاینده رود اصفهان می کردیم.



کیسه های خواب رو کسی جمع نمی کرد، هر کی از نگهبانی که برمی گشت مستقیم می رفت داخل کیسه خواب تا کمی گرم بشه. نگهبانی یعنی سردی کشیدن با دلهره از نشستن یک تیر توی پیشانی

یک ساعت بدون حرکت یک جا نشستن و به ارتفاعات اطراف خیره شدن.

گاهی اسلحه اونقدر یخ می کرد که وقتی از نگهبانی بر می گشتیم می گذاشتیم کنار چراغ والر تا یخ هاش آب بشه. بیشتر بچه ها سرما خورده بودند، اما تحمل بچه ها فرق می کرد.

غروب که می شده به دلهرة عجیبی دچار می شدیم، شدت سرما زیادتر می شد! و تعداد سنگر های نگهبانی زیادتر می شد! و ساعات نگهبانی بیشتر.

بیماری بچه ها، سرمای شدید، رعایت سکوت در شب، دید کم، حساس بودن (اغلب مزدوران محلی با توجه به شناخت و مانوس بودن با شرایط آب و هوا این ایام به ما حمله می کردند).

چند شب پشت سر هم اتفاق افتاد که برای نگهبانی بیدارمون نکردن، فکر کردیم حتما پاسبخش ها خوابشون برده، صداشو در نیاوردیم که زیرآب کسی نخوره و ما توی کیسه خواب های گرم، راحت می خوابیدیم.

اما کم کم برای همه سئوال شد. سه تا پاسبخش داشتیم هرچی سئوال کردیم یه جوری ما رو می پیچوندن و جواب درستی نمی دادند.

یکی ار بچه ها حالش خیلی بد شد، بدجور سرما خورد، خیلی به حالش غبطه می خوردیم که ایکاش جای اون بودیم و چند شب از نگهبانی معاف می شدیم و...!

یکی ار پاسبخش ها وقتی حرف های ما رو شنید دیگه طاقت نیاورد گفت بچه ها برای شفای حسن دعا کنید، بعد زد زیر گریه گفت: به خدا، هر وقت حسن علائم بیماری رو در چهره یکی از شما می دید، ما رو قسم می داد که شما رو بیدار نکنیم او به جای شما نگهبانی می داد و ما رو قسم داده به شما نگیم.

آن شب از خودمون خجالت کشیدیم، ما کجا و حسن کجا؟!

امروز یه چیزی میگم و یه چیزی شما می شنوید نگهبانی پشت سرهم اون هم توی اون هوا و توی اون موقعیت کار همه نبود، کار حسن بود که امروز او پیش ما نیست، کار غواص شهید حسن منصوری بود که در عملیات کربلای چهار آسمون شهادت را گرم کرد.




موضوعات مرتبط : شهدا ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1392 | نویسنده : نوکر امام حسین(ع) | نظرات ()

خاطره ازفرزند شهید زمانی که هنوزیک بچه بودم یکی از رزمندگان به عیادت به منزل ما آمده بود آنها با هم مشغول صحبت بودند که پدرم رو به آن رزمنده بزرگوار آقای حیدری کرد وگفت ،علی جان شما دوست دارید چگونه وچطور شهید بشوید ؟علی جواب داد. دوست دارم درجبهه با گلوله مستقیم شهید شوم وگلوله مستقیماً به پیشانیم بخورد.پدرم پرسید ازاین همه جاچراپیشانیت ؟علی گفت. دوست دارم زودترپیش خدا بروم. ( علی حیدری درآن زمان 19سال داشت) بعد علی حیدری از پدرم سوال کرد شما دوست دارید چگونه وچطور شهید بشوید ؟ پدرم گفت، من دوست دارم درهنگام شهادت سرم ازتنم جدا شود وجنازه ام به دست خانواده ام نرسد ومفقود شوم علی حیدری از پدرم پرسید چرا ؟پدرم گفت چون ما فرزندان امام حسین (ع) هستیم ومن هم دوست دارم مانند پدرم امام حسین (ع)به شهادت برسم یک سال از این ملاقات گذشت . که درتاریخ 29/2/65 حادثه شهادت رخ دادعلی وپدرم هردودر منطقه ی حاج عمران به شهادت رسیدن جالب اینجاست که علی حیدری همان طور که آرزو داشت به شهادت رسید یعنی با گلوله مستقیم به پیشانی اواثابت کرده بود و پدرم که فرمانده بوداز ظهرهمان روز به فیض شهادت رسید ،ما هیچ خبری از او نداشتیم مفقود الاثرشد. تا اینکه بعد از 8سال بی خبری از این شهید عزیزبه وسیله عکس های از شهدای ایران که آنها به تمام کشور فرستاده شده بودند ،ماجرا را فهمیدیم یکی از عکس ها خیلی شبیه پدرم بود بعد از مدتی که کارشناسان روی عکسی که هنگام شهادت وعکسی از پدرم که درخانه وجود داشت تحقیق کردن ما فهمیدیم که عکس ، عکس پدرم است بعد به ما خبردادن که جسد پدرم در بهشت زهرا(س) تهران درقسمت شهدای گمنام قطعه 29 ردیف 18به خاک سپرده شده بود وباید بگویم آن عکس نشان می دادکه نصف سرپدرم با گلوله ی مستقیم ازبدنش جدا شده بود وهمان طور که آرزو داشت به لقاء دوست رسیده بود راوی _ فرزندشهیدشکارچی تاآخرین قطره ی خون از ناحیه پا،سرودیگر اعضا براثرترکش صدمه دیده بود دکتربه ایشان گفته بود 65 درصد نقص عضو هستی ودیگر نباید به جبهه بروی. اما ایشان درجواب دکتر گفته بود اگر5/99درصد ازبدنم هم ناقص باشد تا آخرین نفس وآخرین قطره خون باید درجبهه باشم.اوبا آن همه جراحت وبدن پاره پاره خم به ابرو نمی آورد ........ونهایت به لقاء محبوب مفتخرشد. راوی :خانواده شهیدشکارچی


موضوعات مرتبط : شهدا ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1392 | نویسنده : نوکر امام حسین(ع) | نظرات ()

درد، طاقتش را طاق کرده بود. دیگر واقعاً بریده بود. این، سی و هشتمین عملی بود که بر روی او انجام می شد. حتی دیگر امکان بی هوشی هم نبود و باید مثل دفعه پیش، درد طاقت سوز تیغ جراحی را هم تاب می آورد. به یاد حرف دکتر افتاد که خیلی خونسرد می گفت: «نباید انتظار داشته باشی با این عمل ها، مشکلت حل شود؛ این عمل ها فقط یک درمان مقطعی است!»
خدایا! چه می شد مرا هم با دوستان شهیدم می پذیرفتی و از این درد جانکاه... ؛ این جمله هنوز در ذهنش کامل نشده بود که اشک از گوشه چشمش جاری شد و با لحنی عذرخواهانه، آهسته گفت: «الهی! راضی ام به رضای تو»؛ اما این درد، آه! با این درد همیشگی چه باید می کرد...؟ ناگهان، چشمش به پشت پنجره اتاق عمل افتاد که شعری کوتاه بر آن نوشته شده بود:
«طبیبم گفت دردت را دوا نیست           ولی درد مرا درمان حسین است» 
بی اختیار، اشک از چشمانش جاری شد. گریست؛ سیرِ سیر؛ به خود آمد؛ احساس کرد آرامش ابدی، همه وجودش را گرفته؛ گویا دیگر دردی هم احساس نمی کرد!
حکایت آن پاهای آرام
نمی دانم زندگی بر روی آن صندلی چرخ دار چگونه است. بارها آرزو کردم برای یک روز هم که شده، جای تو بودم و دنیا را از منظر تو می نگریستم. احساس می کنم زندگی بر روی آن صندلی، انسان را به گذشته می برد؛ به دوران کودکی.
مگر نه اینکه هرگاه مرا می بینی، به زحمت سرت را بلند می کنی و با لبخندی همیشگی می پرسی: «چطوری جوون؟»
شاید به خاطر همین، این قدر روحت لطیف و قلبت شکننده است!




موضوعات مرتبط : شهدا ،


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1392 | نویسنده : نوکر امام حسین(ع) | نظرات ()

 

بهترین مداح از نطر شما چه کسی است؟









  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زیارت عاشورا دانشنامه عاشورا
روزشمار محرم عاشورا
ساعت فلش مذهبی مراسم بعدی هیئت سه شنبه ساعت 17:30 آدر:شهرک دریا کوچه بیستم پلاک 17

 

تمامی حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به . می باشد و انتشار مطالب با ذکر منبع مانعی ندارد.

 

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic